ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

16

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

روزى مردى از خوارج يكى از افراد شرطه را كشت . ابن زياد گفت : نمى دانم نسبت به اين مردم چه كنم هر گاه به مردى فرمان مى دهم كه يكى از ايشان را بكشد آنان قاتل او را مى كشند ، ناچار همه خوارجى را كه در زندان من هستند مى كشم . آن شب هم زندانبان مانند هر شب مرداس را به خانه‌اش فرستاده بود ، خبر به مرداس رسيد و چون سحر شد آماده بازگشت به زندان گرديد ، خانوادهء او گفتند : از خداوند در مورد جان خود بترس كه اگر به زندان بازگردى كشته خواهى شد . او نپذيرفت و گفت : به خدا سوگند من كسى نيستم كه خداوند را در حالى كه مكر و غدر بورزم ملاقات كنم و پيش زندانبان برگشت و گفت : من مى دانم سالار تو چه تصميمى گرفته است . زندانبان گفت : شگفتا با آنكه مى دانى باز آمده‌اى ابو العباس مبرد مى گويد : و روايت شده است كه مرداس از كنار عربى صحرا نشين گذشت كه به شتر خويش قطران مى ماليد ، شتر از حرارت و سوزش قطران به جست و خيز آمد ، مرداس مدهوش بر زمين افتاد ، اعرابى پنداشت كه غش كرده است و كنار گوش او شروع به تعويذ و وردخوانى كرد و چون مرداس چشم گشود به او گفت : من بيخ گوش تو وردخوانى كردم . مرداس گفت : مرا آن بيمارى كه تو از آن بر من مى ترسى نيست ولى چون ديدم شترى از قطران چنين به رنج افتاد ، از قطران جهنم ياد كردم و چنان شدم كه ديدى . عرب صحرانشين گفت : ناچار به خدا سوگند هرگز از تو جدا نمى شوم . ابو العباس مبرد مى گويد : مرداس در جنگ صفين همراه على عليه السلام شركت كرده بود و موضوع حكميت را نپذيرفت و انكار كرد و در جنگ نهروان همراه خوارج شركت كرد و در زمره كسانى بود كه از آن معركه نجات پيدا كرد و سپس همان گونه كه گفتيم ابن زياد او را زندانى كرد و چون از زندان او بيرون آمد سختكوشى ابن زياد را در تعقيب و جستجوى خوارج ديد و تصميم بر قيام و خروج گرفت و به ياران خود گفت : به خدا سوگند براى ما امكان زندگى كردن با اين ستمگران فراهم نيست ، آنان فرمانهاى خود را در حالى كه از عدل و داد بر كنارند و از سخن حق به دورند بر ما جارى مى سازند ، به خدا سوگند صبر بر اين از گناهان بزرگ است هر چند شمشير كشيدن و به بيم افكندن مردم هم گناهى بزرگ است ولى ما عهد خود را با ايشان مى شكنيم ولى شمشير نمى كشيم و با كسى جز